از خواب بیدار شد. بدنش را کش و قوس داد و خمیازهای کشید. بعد روی تخت نشست و نفسی عمیق کشید، و در همان لحظه مشامش پر شد از عطری بینهایت خوش. حیرتزده بیحرکت ماند. لحظهای فکرد فقط آن عطر را حس کرده است؛ اما نه، آن عطر بینهایت خوش همچنان میآمد و مشامش را لبریز کرده بود.
آن عطر از کجا میآمد؟ چقدر سحرآمیز و سرمستکننده بود.
از تختخواب پایین آمد و اطرافش را نگاه کرد، نگاهش روی بوم نقاشیاش که دیشب قبل از خواب کشیدنش را تمام کرده بود ثابت ماند: دشتی وسیع پر از گل کشیده بود، پر از انواع گلهای رنگارنگ؛ گلهای هفترنگ، گلهای رز در رنگهای مختلف، گلهای نرگس، نسترن، نسرین، یاسمن، اقاقی، رازقی، مریم، بنفشه، زنبق، کوکب، و...
عطر سحرآمیز از گلهای نقاشی او میآمد! انگار حتی گلهایی که در واقعیت عطری ندارند بر بوم نقاشی او عطر میپراکندند!
...
متن کامل این داستان فانتزی را میتوانید در این اپیزود بشنوید.
نویسنده و گوینده: شبنم حکیم هاشمی