قصه‌ها و داستان‌هایی از شبنم حکیم هاشمی
پادکست
قصه‌ها و داستان‌هایی از شبنم حکیم هاشمی
صاحب جدید

صاحب جدید

در جدول باریک خیابان افتاده بود. با خودش فکر می‌کرد تا کی قرار است آن‌جا بماند؟ دو ساعتی می‌گذشت که آن‌جا افتاده بود. تا کی باید منتظر می‌ماند؟ او کی برمی‌گشت؟ آیا اصلا برمی‌گشت؟  اگر او هیچ‌وقت برنمی‌گشت، باید چه کار می‌‌کرد؟ یعنی همین‌جور تک و تنها آن‌جا می‌ماند؟ اصلا با دلتنگی‌اش چه می‌کرد؟ می‌دانست که دلش حسابی برای او تنگ می‌شود. همین الان هم که فقط دو ساعت گذشته بود دلش تنگ شده بود.

در همین فکرها بود که صدای کودکانه‌ای شنید: «مامان...  نگاه کن... چه عروسک قشنگی...»

... 

متن کامل این داستانک را می‌توانید در این اپیزود بشنوید. 

نویسنده و گوینده: شبنم حکیم هاشمی 

۰:۰۰ ۰:۰۰