ده نفر بودند. در میان دشت، در مقابل آرامگاه، در سکوت ایستاده بودند. سرهایشان پایین بود و هر کدام دستهای گل را با دو دست نزدیک خود نگه داشته بودند. گویا داشتند در آن حالت، در سکوت خویش، دعا میکردند. پس از ثانیههایی، شروع کردند به زمزمه کردن آوازی نیایشگونه... بعد از چند دقیقه یکی از آنها سرش را بالا آورد و چند قدم به جلو برداشت. مردی بود که ردایی سفید بر تن داشت...
...
داستان کامل را در این اپیزود بشنوید.
نویسنده و گوینده: شبنم حکیم هاشمی